()">
ازادی

به زشتى یاد کردن مردمان پشت سر آنان ، سلاحى است براى مرد ناتوان . [نهج البلاغه]

   1   2   3   4   5   >>   >

نوشته شده توسط: شایان

+ چرا نام کوروش بزرگ زنده است 1
جمعه 14 تیر 1387 5:12 صبح

اگر تا دیروز آشوربنیپل (پادشاه آشور) افتخار می‌کرد که هنگام فروگرفتن ایلام آن سرزمین را به “برهوت” تبدیل کرده، بر خاک آن “نمک و بته خار” پاشیده، مردمان آن را به “بردگی“ کشیده و پیکره‌ خدایانش را به “تبعید” برده (هینتز، 1376، ص 186)؛ و یا سناخریب (پادشاه آشور) در هنگام چیرگی بر بابل اذعان می‌دارد که: «شهر و معابد را از پی تا بام در هم کوبیدم،‌ ویران کردم و با آتش سوزاندم؛ دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان، هرم‌های آجری و گلی را در هم کوبیدم» (ایسرائل، ص25)؛ کوروش بزرگ در زمان فتح بابل افتخار می‌کند که با “صلح” وارد بابل شده، ویرانی‌های گذشته را “آباد” کرده، فقر شهر را “بهبود” بخشیده، “مانع از ویرانی” خانه‌ها شده و پیکره‌ خدایان به تبعید رفته را به جایگاه خود بازگردانده است (ایسرائل، ص 218).



آیا این شیوه‌ درخشان و بی‌سابقه‌ کوروش در رفتار با اقوام مغلوب که الگوی سیاسی، اخلاقی جدیدی را برای فرمان‌روایان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار تحولی نو و مثبت در تاریخ و تمدن خاورمیانه نیست؟ ...


... با ظهور کوروش و برپایی دولت هخامنشی، برای نخستین بار «دولت» از حالت قومی و منطقه‌ای بیرون آمد و جهانی شد. فرهنگ و هنر از خدمت به دین و معبد رهایی یافت و «عرفی» شد و در خدمت مردم قرار گرفت. دربار پادشاهان هخامنشی نقطه‌ محوری خلاقیت و رونق فرهنگی و هنری گردید و تجارب فرهنگی و تمدنی خاورمیانه در راه شکوه بخشیدن به قلمرو شاهنشاهی و فعال کردن حیات اجتماعی و چرخه‌ اقتصادی مردم به کار گرفته شد. چنین بود که هخامنشیان هیچ گاه معبدی برای خدایان خود برنیاوردند (هردوت، ص 104؛ بویس، ص 39، 265) بلکه توجه خویش را از جمله معطوف به ساختن و گستردن راه‌ها و جاده‌ها و کاروان‌سراها و پل‌ها و سدها و قنات‌ها و… برای رفاه اتباع خود نمودند. آیا وجود چنین حکومتی در تاریخ و تمدن خاورمیانه پدیده‌ای به کلی نوین و استثنایی نیست؟


دولت متمرکز هخامنشی با مدیریت سیاسی برتر، تکثرپذیری بالا و به ویژه دیوان‌سالاری بی‌نظیر خود (که اگر ماکس وبر از ابعاد آن آگاه بود، انگشت حیرت به دندان می‌گزید!)، الگو و بنیان جدیدی را در شیوه و سازمان حکومت‌گری و فرمان‌روایی به جهان باستان عرضه داشت، آن گونه که در طول سده‌های بعد، نظام اداری حکومت‌های سلوکی،‌ اشکانی، ساسانی، روم و حتی عباسی با پیروی و بر پایه‌ شیوه‌ها و الگوهای آن برپا و پایدار گشت (کورت، ص 135؛ فرای، ص19). اینک مورخان اروپایی حتی اذعان می‌دارند که «دیوان‌سالاری امروز غربی‌ها، متأثر و نشأت گرفته از نظام دیوانی هخامنشی است» (کخ، ص347).

یکی از سیاست‌های محوری و درخشان کوروش و جانشینان وی در مواجهه با اقوام مغلوب و تابعه، پرهیز از هر گونه کشتار و ویران‌‌گری به نام و برای دین و خدایشان بود. تا پیش از آن، غالب اقوام بومی و سامی‌تبار خاورمیانه بر آن بودند که به نام دین و خدایان خویش، اقوام و ادیان دیگر را سرکوب و مغلوب سازند و برتری خدایان خویش را با اتکا به خون‌ریزی‌هایشان به نمایش گذارند. به عبارت گزیده‌تر، ایدئولوژی چنین دولت‌هایی، مبتنی بر “جهاد و جنگ‌جویی” بود (ایسرائل، ص23). چنان که آشوربنیپل درباره‌ غلبه‌ خود بر ایلام می‌گوید: به خواست “آشور” و “ایشتر” [خدایان کشور آشور] کاخ‌های ایلامیان را گشوده و غارت کرده، معابد آنان را تاراج نموده و با خاک یکسان ساخته و خدایان ایلامی را تحقیرگرانه، به غنیمت برده و به باد یغما داده است (آمیه، ص1-70). و یا «تیگلث پیلسر» پادشاه آشور، درباره‌ چیرگی‌اش بر بابل می‌گوید: «سرزمین‌ها را با ویرانه‌ها خواهم پوشاند؛ زمین را از اجساد خواهم انباشت، چنان که جانوران درنده چنین می‌کنند؛ شهرها را به آتش خواهم کشید و خراب و ویران خواهم کرد. توده توده ویرانی و آوار باقی خواهم گذاشت. یوغ خود را بر گردن آن‌ها خواهم نهاد و در برابر ایشان به ستایش خدای “آشور” – سرور خود – خواهم پرداخت» (ایسرائل، ص23). نمونه‌ دیگر چنین کشتارها و ویران‌گری‌هایی که اقوام بومی و سامی خاورمیانه به نام خدایان‌شان انجام می‌داده‌اند، فرمانی است
نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ چرا نام کوروش بزرگ زنده است 2
جمعه 14 تیر 1387 5:8 صبح

که «یهوه» خدای اسراییلیان به «موسی» در مورد رفتار با مردم سرزمین مغلوب «فلسطین» می‌دهد: «چون ایشان به یاری یهوه تسلیم تو گردند و ایشان را مغلوب سازی، همه‌‌شان را به کلی هلاک کن. نه با آن‌ها پیمانی بند و نه به آنان ترحم نما … مذبح‌هایشان را منهدم سازید، تمثال‌هایشان را بشکنید، معابدشان را ویران کنید و بت‌هایشان را در آتش بسوزانید. شما تنها قومی هستید که از میان اقوام جهان برگزیده شده‌اید تا قوم خاص یهوه باشید» (تورات، سفر تثنیه، 7/6-2). یا: «ساکنان آن شهر را به دم شمشیر بکش. کلیه‌ جانوران آن شهر را هلاک کن. اموال شهر را از خانه‌ها بیرون آور و در کوچه‌ها بریز، آن گاه شهر را با کلیه‌ اموال و چارپایان و خانه‌ها “برای خشنودی خدایت یهوه” به آتش بکش تا از صحنه‌ روزگار محو شود» (تورات، سفر تثنیه، 13/6-12). اما تاریخ هرگز به یاد ندارد که کوروش و جانشینانش برای به کرسی نشاندن «دین» خود، یا به خواست و اراده‌ «خدای» خویش دست به کشتار و نابودی اقوام و ادیان دیگر بزنند؛ حال، دین هخامنشیان هر چه می‌خواهد باشد، مهم آن است که الگو و روش سیاسی، اخلاقی آنان در مدارا با ادیان و فرهنگ‌های دیگر و عدم تحمیل دین خویش بوده است.


اگر تا پیش از این، شاهان اقوام سامی و بومی منطقه خود را از جانب «خدایان»شان مأمور و منصوب به «جهاد مقدس» و غارت و کشتار و نابودی اقوام و ادیان دیگر می‌دانستند(چنان که دیدیم) شاهان هخامنشی خود را موظف می‌دانستند که طرح و آرمان خدای خویش را برای «حفظ کامل نظم جهانی» که همگان از آن سود می‌برند، اجرا و استوار سازند و «صلح» را در میان مردمان برقرار نمایند (کورت، ص80؛ هینتز، 1380، ص243، 261). چنان که داریوش کبیر می‌گوید: «بدکاری‌های بسیاری [در زمین] بود که نیکو ساختم. [پیش از آن] کشورها در آشوب بودند، هر کس دیگری را می‌زد. من به خواست “اهوره‌مزدا” چنان کردم که کسی دیگری را نزند. [اینک] هر کسی در جایگاه [خودش] قرار دارد. قانون من که آنان (= آشوبگران) [از آن] می‌ترسند، چنان است که توانا، ناتوان را نزند و نکشد» (کتیبه DSe.)


اما مشارکت و همکاری کارگران و معماران اقوام مختلف زیر فرمان هخامنشیان در برپایی سازه‌هایی شاهوار چون تخت جمشید و کاخ شوش، پیش از آن که نشانه‌ تمدن و غنای این یا آن باشد، در نفس خود، گویای تنوع فرهنگی و وجود منابع انبوهی در سراسر امپراتوری هخامنشی است که شاه ایران به خوبی توانسته بود آنان را بسیج کند. در این سازه‌های شاهانه، عناصری گوناگون به ترتیبی به کار گرفته شده که تصویری نوین از پادشاهی بیافریند؛ تصویری که نشان می‌دهد شاه ایران در سراسر شاهنشاهی خود از حمایت اقوام متعدد برخوردار بوده است که هر یک ضمن حفظ ویژگی‌ها و خصایل فردی خود، در وحدتی هماهنگ، به خدمت فرمان‌روای ایران در آمده‌اند (کورت، ص4-63). سازه‌های شاهوار هخامنشی، بیش و پیش از هر چیز، نمودار «هنری شاهانه» و نمایش‌گر اراده و اقتدار جهانی شاهنشاه‌ پارسی است. هنرمندان و صنعت‌گرانی که بر روی چنان ساختمان‌هایی کار می‌کرده‌اند،‌ در آفرینش‌های هنری از هیچ گونه آزادی عملی برخوردار نبودند بلکه باید به ترتیبی سخت‌گیرانه فقط به خواست شاه بزرگ و توصیه‌های مشاوران وی و برگرفته‌های مسلم از الگوهای آشوری- بابلی، ایلامی و مصری که با یک هنر تازه و پیش از همه، «هنر پادشاهی» جوش خورده و درآمیخته بود، عمل کنند. هنر پادشاهی متناسب با برنامه‌ای بود که در آن جایی برای ابتکار و ابداع شخصی باقی نمی‌گذاشت؛ برنامه‌ای که هدف از آن، شرح و وصف و به تصویر کشیدن همزمان «قدرت پارسی» و «صلح پارسی» بود (بریان، ص1-390).


نکته‌ دیگر آن که، سنگ‌نوشته‌ای که در آن به همکاری مردمانی از اقوام مختلف در برپایی سازه‌های شاهانه اشاره رفته و به «منشور بنیان‌گذاری» معروف است (کتیبه‌ DSf)، در «شوش» به دست آمده و مربوط به بنای کاخ داریوش در شوش است و نه در «تخت جمشید».


چیکده‌ کلام آن که، هخامنشیان با برقراری نخستین حکومت متمرکز و در عین حال تکثرگرا در منطقه، نظامی را پدید آوردند که به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سیاسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه خود فراهم آورد و نیز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، یا رو به انحطاط، یا زنده اقوام بومی و پراکنده‌ منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار و نوین و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بلکه جاودانه ساخت؛ در نگاه ما، وزن و جایگاه و منزلت هخامنشیان در تاریخ و تمدن جهان باستان، از این بابت است. بدیهی است که با اشراف و آگاهی هر چه بیش‌تر به ابعاد و جوانب مختلف شاهنشاهی هخامنشی، اعم از ساختارها، نهادها، دستاوردها و سازوکارهای آن، و با برخورداری از بینشی هرمنوتیک و جامع‌نگر، از قضاوت شتاب زده و یک سویه در باره کارنامه‌ نیاکان خود، به دور خواهیم بود.


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش بزرگ 1
جمعه 14 تیر 1387 5:1 صبح

هرودوت، تاریخ نگار قرن چهارم قبل از میلاد،


بهترین کس است که افسانه تولد کوروش را


از بـقـیـه افسانه های دیگر توصیف کرده است.


از نظر او آستیاگ، پدربزرگ مادری او بود؛ که


شبی در خواب می بـیـند که دخترش ماندانا، به


مقـدار خیلی زیادی آب تولید می کند که تمام


شهر و امپراطوری آن را فرا می گیرد.  موقعـی که مرد


مقدس ( مغ - روحانی زرتشتی ) از خواب او مطلع


می شود، به او از پـیامد آن اخطار می کند.


بـنابراین، آستیاگ، پدر ماندانا، دخترش را به یک پارسی به نام کمبودجیه که یک اصیل زاده پارسی بود داد و گفت که او از یک ماد خیلی کمتر است و نمی تواند خطری داشته باشد.  کمتر از یک سال از ازدواج ماندانا با کمبودجیـه نگذشته بود که آستیاگ، دوباره خوابی می بـیـند، که یک درخت مو از شکم دخترش ماندانا می روید که تمام آسیا را فرا گرفته است.  مجوسان سریعـاً یک فال بد را پـیش بـیـنی میکنـند و به او می گویـند که از ماندانا پسری زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت.  پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا موقعـی که پسرش را بدنـیا نیاورده است تحت نظر شدید امنـیتی می گیرد.  بعـد از بدنیا آمدن بچه، چند نفر از اطرافیان شاه به یک نجیـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته باید این بچه تازه بدنیا آمده را برده و از بـیـن ببری و نگران چـیزی نباش. اما هارپاگوس تصمیم گرفت که خودش بچه را از بـین نبرد.


بجای آن، او یک چوپان سلطـنـتی را صدا کرده و به او گفت که فرمان پادشاه است و باید این بچه را از بـیـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر این کار را نکند به کیفر و مجازات خواهد رسید.  اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او یک پسر زائید که مرده بود و وقـتی که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را دید او را راضی کرد که بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ کنند. بجای آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگویـند که او همان بچه است.


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش بزرگ 2
جمعه 14 تیر 1387 4:59 صبح

کوروش بزودی یک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و همیشه دوستانش را از قدرت رهبری که داشت تحت الشعـاع قرار می داد.  یک روز موقع بازی با دیگر بچه ها، او را به عـنوان پادشاه انـتخاب کردند.  او بـیدرنگ و سریع این نـقش را قـبول کرد، و پسر یک از بزرگان ماد را که نمیخواست از او دستور بگیرد مجازات کرد.  پدر بچه مجازات شده به آستـیاگ شکایت کرد و همه چـیـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـیه بکند.  موقعـی که آستـیاگ از او پرسید که چرا این گونه وحشـیانه رفتار کرده است، کوروش به دفاع از خود پرداخته و گفت که او نـقـش یک پادشاه را بازی می کرد و باید کسی را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـیه کند.  آستیاگ سریعـا متوجه شد که این سخنان یک بچه چوپان نـیـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است.  بعـدا آن داستان بوسیله چوپان، اگر چه به بـیـمیلی و اکراه اما تاًیـیـد شد.  به همین خاطر آسـتـیاگ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـیه کرد و بدن پسرش را غـذای سلطـنـتی درست کرد. بنا بر نظر مجوسیان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـیـش والدین واقـعی خود برگردد.


هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشویـق کردن کوروش، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگیرد.  هرودوت تشریح می کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روی یک کاغـذ کشیـد و در شکم یک خرگوش صحرایی تازه شکار شده گذاشت.  سپس شکم خرگوش صحرایی را دوخته و آن را به یکی از ندیمان خاص خود داد، و او را بصورت یک شکارچی راهی پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که باید شکمش را باز کند. او  بعـد از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستیاگ شد.  موقـعی که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسید، قبایل پارسی را تـشویـق کرد که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که یوغ بندگی آستیاگ و ماد را از گردن خود به در افکنند.  کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستیاگ را سرنگون کند و فرمانروای ماد و پارس شود.

چگونگی تولد کوروش که بوسیله هردودت به زیـبایی و جذابـیت کامل گفـته شده و به واقعـیت برطبق شواهد بسیار نزدیک است، هنوز منـبع قابل اطمیـنانی برای خیلی ها است
نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ چرا کسی نمینالد
پنجشنبه 13 تیر 1387 5:14 صبح

گفتی




جمع پریشان و




نگفته‌ای




پس




چگونه می‌آیند و




نمی‌روند




باد




یا




توفان




فرقی نمی‌کند




همین‌که




تو بر می‌آیی




از پریدن و




پرواز




چیزی به خاطره‌های
تو




بر نمی‌گردد




مگر آنان




چقدر با جزیره‌های
تو




فاصله دارند




رفیق




نرخ رویاه‌ای‌تان




اینک




چه ساده




به حراج می‌رود




نگاه کن




دلم




شبیه آشوب گیسوان
تو




شد




مطمئن باش




 بر گزاره‌های شبانه




جز من




کسی به دیوارهای تو




نمی‌رسد




نخند




سنگ‌های سکوت
خاوران




از سقوط خواب‌های
تو




می‌آیند




راستی




این‌همه عشق و




عاشقانه‌ها




ما را به کجا




می‌برند




باز هم




شبت بخیر




کابوس سطرهای
پشیمانی




لطفاً




سری به قهوه‌های
شبانه




بزن




پشت آوازهای پنجره




بوی چه شبنمی جاری‌ست


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ محمود معتقدی
پنجشنبه 13 تیر 1387 5:14 صبح

 





1_ مردیم از این همه عشق

2 _ ادامه یاران




 



 



 



1



چقدر می‌توان



درختان سر یریده
را



میان شعرهای تو



قسمت کرد



بهار سوخته را



فراموش کن



برادران اخراجی‌ات



چه واژه‌های تلخی



بر زبان دارند



زیرا



دست این‌همه
خاطره هم



با تو



برید ه می‌شوند



کافی‌ست



 



سفری به کلما ت
آبی و



سرخ



رفته باشی



 



شما



هرگز و



بیهوده شلیک می‌کنید



 



این عصرهای
ورشکسته



نام عاشقی‌ات را



بر نمی‌تابد



دو باره



روزت یخیر



همشهری غروب‌های
جنوبی‌ام



 



 



2



هوا ی توفانی و



این رفیق شبانگاهی‌ام



مثل صدای فروردین



چه سر خوشانه



دروغ می‌گوید



 



سال‌هاست



این صحنه



خاموش نمی‌شود



مردیم از این همه
عشق و



ادامه یاران



 



چرا کسی نمی‌نالد



 



زمان از دست‌رفته



آیا



همان حقیقت ناب
است؟



باشد



تا



غریبه‌های کتک‌خورده



بلکه



به خانه‌های‌شا ن
برگردند





 خرداد86


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ دو شعراز شهلا بهار دوست
پنجشنبه 13 تیر 1387 5:9 صبح

جادوی چشمها



 



زیرِ آفتاب پیچ
، روی ِ عرشه پیچ



پَر پَر، بی تاب، تیک تیکِ نفسهایمان



کنارِ امواج هی ی ی چکّه، چکّه، مدام در خطِ صدایمان



در پِی ِ هر واژه، چه تند می دویم



روی ِ آبهای ِ خوشرنگ خط می بریم



 



نوشتی
که می‌آیی، می‌خوانم



اینجایش
را چه دوست دارم!



بی
صبر خاک از قابها می‌گیرم



برای
ِ پریدن روی ِ شانه‌هایت، ریختن روی ِ دستهایم



پَر
می‌شوم، آب می‌شوی



چه
شیرین است این دوباره 



مزه،
مزه میان دهان



تا
انتهای هر نفس، بو کشیدنها



دورِ
تن پیچیدنها، جادوی چشمها



حرفها،
دوباره واژه‌ها در گلویمان بیدار



 



فعلن تنها، ساکت وُ خمار  نشسته‌ایم



هنوز گیج، گیج ِ باورهایمان



زبان که روی ِ زبان چرخ، معنی می‌کنیم



های و هوی را شعر می‌کنیم



چرا یادم نمی‌آید!



کنار ِکدام خطّم دراز بودی



که خواب دیدی، که رفتی



طلسم ِ کدام واژه؟



معنا چه تلخ بود



بیا، بیا نزدیکتر



بگذار دوباره شعرم شیرین با انگشتهای اشاره‌ات



بیا، دیگر نپرس، نمی پرسم کجا بودی



آن نتِ کهنه را دور، آهنگی دوباره آغاز کنیم



بیا نزدیکتر، تا صدای نفسهایت میان ِ گوشهایم



تا گوشه‌هایم، تا در گوش ِ تو بگویم



چقدر زُل  پشت شیشه نشسته بود



چقدر تماشا در آلبوم لمیده بود



که بگویم چقدر حرف جا مانده بود   



بیا، بیا نزدیکتر تا کنارم، کنارت بیاُفتم



روی ِ آبهای ِ آبی، کنارِ خطهای ِ رنگی



دست در دست تا انتهای ِ چشمکِ بلورها



تا صدای ِ پچ پچ وُ خنده‌ی غنچه‌ها



هامبورگ، 18 ژانویه 2008



 



زلال



 



برای دستهای ِ دور، شانه‌های ِ خالی تا
کجاها پریدیم



با پرهای ِ شکسته بر بامها نوشتیم



سبز بیرون کشیده از شنهای ِ داغ



سرخ سر برآورده از میان ِ آب



قطره قطره زلال،  روی ِ خطوطمان



و 



راه بر سطحی سپید، مدام در تکرارها چکید



و



گلهای ِ اطلسی، کنارِ راه



فرو رفته در اندیشه‌های ِ  نسیم



شاید عبور کند، شاید خم شود!



زیر نفسهای ِ عمیق ِ گلبرگها



شاید مثل زنبوری گرسنه آمد، مکید



و



شاید در قطره‌های ِ شبنم خوابید



و



کبوتری تشنه آمد، نوشید



شاید دوباره بر بامی دیگر، با پرهای ِ
شکسته



زلال تر از چکه‌های باران، نوشته‌ای
چکید



و



رقص ِ سایه‌های ما، بلند تر از قد ماه



در چراغانی کرمهای ِ شبتاب



از حاشیه‌ی خیالها پریده، بر راه نقش
بسته



و



یکباره واژه‌ها، قطره قطره



کنارِ هم، در هم



با هم، داغ، آب می شوند



روان تا شعری زلال



مثل حرفهایمان، نگاههایمان



و



قطره هایی که بر دستها تا شانه های خالی
می چکد



هامبورگ، 17 اکتبر
2007



«از مجموعه‌ی چکّه‌ها»



 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: شایان

+ دونالد بارتلمی
پنجشنبه 13 تیر 1387 5:1 صبح

داستان کوتاهی از دونالد بارتلمی

ترجمه ی شیوا
مقانلو






نامه نوشتم
به
...



 



 برای رئیس‌جمهور ماه نامه‌ یی نوشتم و از او پرسیدم که آیا آن بالا
محوطه ‌های
توقف ممنوع دارند یا نه. پلیس ماشین
هوندای مرا جرثقیل‌کش کرده بود و من از این
موضوع ناراحت بودم.
برگرداندنش برایم هفتاد و پنج دلار آب می خورد، به اضافه‌ی
بهداشت روان. هیچ دقت
کرده اید که کامیو¬ن‌های جرثقیل‌دار چطور به ماشین‌های
کوچولوی ظریف گیر
می¬د